دوره ۴ ماهه کارگاه آموزشی "حقوق بشر اسلامی" را در اوين گذرانده ام
نامه هنگامه شهيدی از زندان: دوره ۴ ماهه کارگاه آموزشی "حقوق بشر اسلامی" را در اوين گذرانده ام! نوروز

هنگامه شهيدی، روزنامه نگار و فعال حقوق بشر که نهم تيرماه بازداشت شده، نامه ای خطاب به بازجوی خود نوشته است. او که به بند عمومی زندان اوين منتقل شده است، امروز در هفتمين روز اعتصاب غذا و دارو به سر می برد.
به گزارش نوروز، شهيدی در آخرين تماس تلفنی به خانواده خود گفته که دچار افت فشار خون شده، از سرما رنج می برد و وضعيت جسمی مناسبی ندارد، اما تا مشخص شدن وضعيت پرونده اش به اعتصاب خود ادامه خواهد داد.
هنگامه شهيدی از بيماری قلبی و افسردگی رنج می برد تا جايی که روزی ۲۸ عدد قرص مصرف ميکرد. ادامه اعتصاب غذای او با توجه به وضعيت روحی و جسمی اش خطرناک است.
متن نامه هنگامه شهيدی خطاب به "دکتر ۲۴۰" بدين شرح است:
نمی دانم چگونه بايد اين نامه را آغاز کنم .آشنايی من و شما به دوم ماه رمضان برمی گردد و پيش از آن همواره در راهروهای ۲۴۰ که در انتظار می نشستم تا راننده مرا به ۲۰۹ بازگرداند، هميشه صدايی در گوش من نجوا می کرد: دخترم به خودت کمک کن. يک ثانيه بيشتر اينجا ماندن برای کسی چون تو زياد است. بگذار هنگامه شهيدی جديدی از تو متولد شود.
با جمله آخر شما نامأنوس بودم. بارها و بارها با خودم می انديشيدم که چگونه بايد هنگامه شهيدی جديدی متولد شود؟ تا اينکه سميه توحيدلوکه ۴۸ ساعت آخر حضورش در ۲۰۹ مصادف با خروج من از پنجاه روز انفرادی بود و تنها با او هم اتاق بودم، در مورد شما اعتمادی را دردل من ايجاد کرد و بعد از آن همه بی اعتمادی به همه چيز و همه کس برای اولين بار به کسی اعتماد کردم .
سميه به من گفته بود "به دکتر اعتماد کن. او برای کمک به ما اينجاست و تا کنون پرونده‌های زيادی را حل و فصل کرده است "و گفت که شما در حل مشکل پرونده او که کمی لاينحل بنظر می رسيد به او کمک زيادی کرديد. در همان زمان در تماس هايی که با خانواده ام داشتم از ايشان می شنيدم که بسياری از خانواده های زندانيان سياسی پس از انتخابات و حتی تمامی اعضای خانواده من برای شما دعا می کنند.
اما آقای دکتر ۲۴۰! چگونه شد که پس از دو ماه و اندی برگزاری جلسات و برخی کمکهايی که من هم نمی توانم آن را ناديده بگيرم، به يکباره تمامی قول و قرارهائی که با من و خانواده‌ام گذاشته بوديد به فراموشی سپرده شد؟
آخرين بار يادم هست که يکشنبه ۲۶ مهرماه آخرين ملاقات ما در ۲۴۰ صورت گرفت طبق معمول هميشه که آرام ومهربان به نظر می رسيديد نبوديد .
اول از همه خبرهای مربوط به جشن تولد من که پشت ديوارهای اوين برگزار شده بود و نامه ای که به مناسبت تولد مادرم در سايت کانون زنان منتشر شده بود را جلوی من گذاشتيد و بعد از آن خبرمربوط به تغيير مقررات استفاده از سرويس بهداشتی در بند نسوان اوين را که به خاطر تغيير آن مجازات ها و بد رفتاری های فراوانی از نگهبانان زن ۲۰۹ اوين متحمل شده بودم را به من نشان داديد.
مقابل فريبا پژوه نيز خبری از رفتارهای نامناسب نگهبانان زندان که با من نيز کم نبود گذاشتيد. بسيار عصبانی بوديد و به من می گفتيد که شما مسئوليت خبرهايی را پذيرفته ايد که از انتشار آن بی خبر بوده و اصلا اطلاع نداشته ايد و نسبت به کذب بودن برخی اخبار واکنش نشان داديد.
آقای دکتر ۲۴۰! نمی دانم بالا خره پس از اين همه مدت مسابقه ای که برای يافتن نام واقعی شما در سايت ها به راه افتاده بود به نتيجه ای رسيد؟
ببخشيد که شما را آقای دکتر ۲۴۰ خطاب می کنم، اما من هميشه يک هويت داشتم و خودم را همه جا با هويت واقعی خودم، هنگامه شهيدی "روزنامه نگار و فعال حقوق بشر " معرفی کرده ام، اما هر بار که از شما خواستم بدانم که شما را به چه نامی خطاب کنم، گفتيد: "من استاد دانشگاهم و معلمی بيش نيستم" و هميشه که لطف داشتيد و برای من چای و آب می آورديد با شوخی و البته شايد هم به طعنه می گفتيد: " ببينيد کجا هستيد ؟ برو بيرون کلاس بگذار که يک استاد دانشگاه برای من چای و آب می آورد." به اين کار افتخار می کرديد البته اين رفتار شما نشان از نوعی تواضع و فروتنی داشت و من را حسابی شرمنده می کرد.اما از آخرين ملاقاتمان خاطره خوبی در ذهن من باقی نمانده است.
شما به من و فريبا پژوه قول داده بوديد که به خاطر انتشار اين اخبار مشمول هيچ مجازاتی نخواهيم شد و برای سه شنبه همان هفته - يعنی دو روز پس از آخرين ديدارمان- قول داديد که با خانواده هايمان ديدار خواهيم داشت. اما اين انتظار تا دوشنبه، چهارم آبان ادامه داشت و با فريبا دائماً از هم می پرسيديم: آقای دکتر کجاست؟ چرا خبری از او نيست؟ پس چرا هيچ ملاقاتی انجام نشده؟حتی حق تماس تلفنی با خانواده هم از ما سلب شد.
پنجشنبه همان هفته پس از بارها اعتراض و نامه نگاری با رياست بازداشتگاه ۲۰۹ اوين که پس از ملاقات حضوری با دادستان محترم آقای جعفری وعده آزادی داده شده بود و تا آن زمان محقق نشده بود، درخواست ملاقات با شما، آقای اصفهانی و کار آموز ايشان که بازجوی اصلی من بودند را برای تعيين تکليف به رياست بازداشتگاه ۲۰۹ ارائه دادم تا اينکه بالاخره آقای " کارآموز " مرا به ۲۴۰ فرا خواند که البته ايشان هم گمنام هستند و هر بار که نام ايشان را پرسيدم گفتند: هر چه دلت خواست مرا صدا بزن " کلم " ، " هويج " …
پس از احضار آقای "کار آموز" و پس از معطلی در سلولهای تنگ، سرد و سيمانی ۲۴۰ که اصولاً نشستن طولانی مدت متهم روی صندلی در حالت انتظار از عادات و شيوه ايشان است، با لحنی طلبکارانه از من پرسيد: چه شده است؟ باز هم که داری شلوغ کاری می کنی. فکر می کردم اين مدت برای تنبيه شما کافی باشد، اما غير از اين به نظر می رسد. جريان اين نامه های مکرر به دادستان تهران و رئيس زندان چيست ؟ باز هم که می بينم پای همه نامه ها امضای "روزنامه نگار و فعال حقوق بشر " را تکرار می کنی.
و من به ايشان پاسخ دادم که من هويت خودم را عنوان می کنم. آيا اينها جرم است؟ شما باهمين هويت، اتهاماتی را به من نسبت داده ايد که من به همين دلايل اينجا هستم. آيا واقعاً اگر پای امضای من "فعال حقوق بشر" درج شده باشد اينقدر برای شما نگران کننده است؟ با حالتی تهديد آميز به من گفت: نه هر کاری دوست داری انجام بده. فقط خواستم ياد آوری کرده باشم که اکنون در کجا هستی و امروز به اين نيت آمده بودم که از اول تو را باز جويی کنم و برگه هايش را به من نشان داد تا شايد دلهره ای در من ايجاد شود. با حالتی پرسشگر نگاهش کردم و با عصبانيت گفتم: " ده روز است که هيچ کس سراغی از من و فريبا نمی گيرد حتی برای بازجويی هم فريبا را احضارنمی کنند. اين بلاتکليفی وعدم تعيين وضعيت بزرگترين شکنجه روحی است.
آقای "کارآموز" گفت: درمورد خانم پژوه که به کارشناس (بازجو) ايشان مربوط است، اما در مورد شما هم به سلول برگرديد ببينيم تا هفته ديگر چه می شود. و بدون اينکه به من اجازه تماس با خانواده را بدهند، مرا به اتاق ۱۴بنده يک نسوان بازگرداندند.
چند روز گذشت …
تا اينکه دوشنبه ۴آبانماه با خدعه آزادی مرا جلوی درب خروجی اوين آوردند و بعد به داخل اتاق ديگری راهنمايی کردند که داخل آن نشستيم. به خيال خام خود منتظر خانواده ام بودند که مرا تحويل بگيرند ولی در کمال ناباوری ديدم مرا با وسايل خودم به يک مأمور زن با چادر مشکی و مانتو قرمز تحويل دادند و وقتی پرسيدم که مرا کجا می بريد در پاسخ گفتند که شما از اطلاعات به سازمان زندانها تحويل شده ايد.
به اندرزگاه ۴ می رويم که درست روبروی بهداری اوين است. به خانم مأمورگفتم که ازروز قبل از آن در اعتصاب غذا هستم (يکشنبه سوم آبانماه ) او با حالتی دلسوزانه گفت: عزيزم! چرا به خودت سخت می گيری؟ جايی که ترا می برم از جای قبلی خيلی بهتر است. مطمئن باش!
بعد از باز شدن درب اندرزگاه، شهلاجاهد مرا بازرسی بدنی کرد و وسايلم را تحويل گرفت. وقتی فهميد من چه کسی هستم به من گفت: ترا به يکی از بهترين اتاقهايمان می فرستم و مرا به بند ۲ بالا اتاق يک فرستاد. به محض ورودم مهسا نادری وعاطفه نبوی دور من جمع شدند. آنها هم اتاقی های من بعد از سميه توحيدلو در ۲۰۹ بودند که در شب خروج فريبا از انفرادی به اينجا منتقل شده بودند و من و فريبا در همان اتاق ۱۴ مانديم. شبنم مددزاده خودش را معرفی کرد و من او را بوسيدم و تولدش را به او تبريک گفتم.
مرضيه و مريم دختران مسيحی که نامشان جهانی شده است هم در اين اتاق بودند. دوستان که می دانستند در ۲۰۹ امکان تماس با هيچ جا وجود نداشت، بلافاصله کارتهای تلفنشان را که اکنون می دانم چقدر برايشان ارزشمند بوده و می توانستند با آن تايمها با خانواده هايشان صحبت کنند را در اختيار من گذاشتند. اولين تماس من با مادرم بود.
مادرم گفت: شما تا صبح روز دوشنبه با ايشان در تماس بوده ايد و قول ملاقات حضوری در روز سه شنبه را داده بوديد، اما اين ارتباط شما، غيبت طولانی شما را برای من توجيه نمی کرد. به مادرم گفتم آقای دکتر ديگر با شما تماس نخواهد گرفت و همان هم شد و شما هنوز که هنوز است قرار است با مادر من تماس بگيريد، هنوز که هنوز است قرار است مشکل من حل شود و هنوز که هنوز است قرار است مسائل در غالب "گفتمان" حل شود.
مسئولين حفاظت اطلاعات سازمان زندانها هم در بازديدی که از اتاق ما داشتند از اين واژه استفاده کردند و گفتند: " به قول آقای خاتمی با گفتمان می شود مسائل را حل کرد " و به من تذکر دادند که اعتصاب غذا و دارو در زندان جرم محسوب می شود و در صورت ادامه آن کميته انضباطی زندان با من بر خورد خواهند کرد. من به يکی از آنان گفتم بسيار خوشحالم که تأثير آقای خاتمی و صحبتهای او هنوز در اذهان باقی مانده است و پاک نشده است و خوشحالم که از زبان شما گفتمان آقای خاتمی را ميشنوم که البته جای تعجب دارد.
آقای دکتر ۲۴۰!من هنوز در اعتصاب غذا و دارو هستم. امروز روز ششم اعتصاب غذای من است.احساس می کنم انرژی ندارم، اما هنوز می توانم قلم را لای انگشتانم بگيرم و بنويسم
دستهايم سرد است اما نه به سردی ديوارهای سرد و سيمانی ۲۰۹ و ۲۴۰ اوين. تا لحظه ای که توانم را از دست نداده ام می نويسم، می نويسم و می نويسم. همانطور که گفته ام يا خودم به زودی از زندان آزاد می شوم يا جنازه ام را از اينجا خارج می کنند. در هر صورت آقای دکتر ۲۴۰ من هنوز جای سؤال برايم باقيست و با خودم روزی چند بار می انديشم که پايان اين فيلم غم انگيز چه خواهد بود. به هر صورت پايان هرچه باشد من همه افراد مسئول در پرونده ام را به خداوند واگذار کرده ام اگر ايمان و باوری باشد کمی انديشه لازم است.
آقای دکتر ۲۴۰!
کرامت انسانی را شما به من آموختيد! و چه آموختنی! شايد قصد داشته ايد با فرستادن من در ميان بزهکارانی که شامل قاتلين و زندانی های عادی می شود، مرا تحقير کنند، اما از آنجا که خداوند هميشه با ماست اين فرصت برای من به عنوان يک فعال حقوق بشر فرصت استثنايی بود. من يک دوره چهارماه و اندی کارگاه آموزشی "حقوق بشر اسلامی" را در اوين گذرانده ام که اگر هر جای دنيا می خواستم اين دوره را بگذرانم با پرداخت بالاترين هزينه در بهترين دانشگاه های جهان هم نمی توانستم چنين تجربياتی را کسب کنم و هرگز برای من چنين فرصتی مهيا نمی شد.
"آقای دکتر ۲۴۰ "! کرامت انسانی من که زير پا گذاشته شد، کرامت انسانی ديگران را در يابيد…

هنگامه شهيدی روزنامه نگار و فعال حقوق بشر
زندان اوين اندرزگاه ۴ بند ۲ بالا اتاق ۱
هشت آبان ماه ۸۸

تظلم‌خواهی جمعی از دانش‌جويان و دانش‌آموخته‌گان دانشگاه علامه طباطبایی برای محمدحسين نعيمی‌پور

جمعی از دانش‌جويان و دانش‌آموخته‌گان دانشگاه علامه طباطبايی نامه‌ی سرگشاده‌ی تظلم خواهی به مراجع و آيات عظام بيات زنجانی، يوسف صانعی، ناصر مكارم شيرازی و حسين‌علی منتظرِی پيرامون بازداشت غيرقانونی محمدحسين نعيمی‌پور به این شرح منتشر کرده‌اند:


به نام خداوند مهربان

نامه‌ی سرگشاده‌ی تظلم خواهی جمعی از دانش‌جویان و دانش‌آموخته گان دانشگاه علامه طبا طبایی به مراجع و آیات عظام آیت‌الله بیات زنجانی، آیت‌الله یوسف صانعی و آیت‌الله ناصر مكارم شیرازی، آیت‌الله العظمی حسینعلی منتظری پیرامون بازداشت غیرقانونی محمدحسین نعیمی‌پور

چو غنچه گرچه فروبستگیست كار جهان           تو همچو باد بهاری گره گشا میباش

سلام
شما بزرگواران نیك میدانید كه طی صد و چند روز گذشته چگونه قدرت ارگان قضایی كه باید امید ستم كشیدگان و تظلم‌خواهان باشد بدل به جایگاهی برای ظلم و تهدید و تحدید آزادیهای به حق عموم مردم و اجزای جامعه‌ی مدنی گردیده است.

آتشی كه زمانی یكایك غنچه‌های مطبوعات آزاد را به خاكستر نشانید و پس از آن در دامن پاك دانشگاه و دانشگاهیان و فعالین حقوق زنان و دیگر دل‌نگرانان ایران زمین، كه آبادی و آزادی و ایمان را هر سه با هم طلب میكردند و از این روی چشم امید به این نظام و اصلاح همواره‌ی آن دوخته بودند، افتاده بود، آنچنان شعله‌ور شده است كه گویا زبانه‌های آن فرزندان پاك این جمهوریت و اسلامیت را نیز مصون نگه نمیدارد.

حالیا، شما كه به زیور اخلاق و تقوا آراسته‌اید، نیك میدانید، بدترین مصیبت آنست كه زشتی و قبح جور در جامعه‌ای ریخته شود. و چنان تكرار گردد كه به عادتی معمول و سنتی مالوف بدل گردد. سالیانی دور در صدر اسلام، بزرگ مرد راه تقوا و شعور دینداری حضرت علی در كارزار جنگ با كفار و دشمنانی كه با شمیر آخته به میدان آمده بودند درس حلم و بردباری را به عمل نمایان ساخته بودند؛ كه:

"تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر         بل ز صد لشكر ظفر انگیز تر"

دریغا امروز بردباری با هم‌كیش و هم‌آیین و هم‌وطنان، گوهری نایاب و گران‌بها گردیده‌است. گوییا نشنیده‌اند كه، هم او به مالك اشتر - همراه همیشه‌ی خویش- فرموده بود: "احساس مهر و محبت به مردم و ملاطفت با آن ها را در دلت بیدار ساز". آری چنین است كه تقاضای قانون‌مداری و پاسداری از عدالت را به سویی نهاده‌ایم و درخواست رفتار همراه با بردباری را آرزو میكنیم.

براستی ما را چه شده است كه مصیبت‌هایی چنین سنگین و جان گداز گریبان جامعه و آیین‌مان را گرفته است؟ براستی آیا چنین نباید میشد كه به محبت و آزادی، فوج فوج مردمانی را كه به كیش و آیین‌مان درمیآمدند به نظاره مینشستیم؟ افسوس كه تیغ صاحب جوهر بدگمانی و تنگ‌نظری، متصل مشغول به كار رماندن و رنجانیدن یكایك همراهان پیشین این نظام نو آیین گشته است. چنین است كه گوییا ناخواسته، آسایش و آرامش و امید، آهنگ رحلت از كوی و برزن این وطن ساز كرده است.

عدل سلطان گر نجوید حال غم‌خواران عشق           گوشه‌گیران را ز آسایش طمع باید برید

دریغا كه ما، جمعی از دانش‌آموختگان علوم انسانی در دانشگاهی كه به نام بزرگ مرد اندیشه و شعور و مهربانی مزین گردیده‌است؛ همو كه آموزگار كیش مهر و محبت به دانش اندوزان بوده است؛ مدتیست به گرفتاری، میان دل و كام‌مان دیواری سترگ افتاده است و از افتادن عزیزانمان به گوشه‌ی چهار دیواری تنگ حبس و اسارت غمناكیم.

گوییا به سان فرموده‌ی همان دانشمند مزین به عرفان كه نام دانشگاه تخصصی علوم انسانی از او سربلند است - علامه سید محمد حسین طباطبایی (ره) - این دلدادگان جوان ایران، دستآوردی به جز اشك چشم و به جز خون دل نصیب نخواهند برد.

بجز اشك چشم و به جز داغ دل         نباشد به دست گرفتارها

از این روی، با شما بزرگ مردان پایداری و اخلاق به سخن نشسته‌ایم و تنها و تنها درخواستمان همان است كه به بیان حافظ و مولای متقیان و دیگرانی هم از این دست بزرگوار و استوار شنیده بودیم، تا تلاش گره گشا و مهر خود را تا حد امكان از همراهان عزیز در بندمان، به ویژه محمد حسین نعیمیپور كه روزها و شب‌های متمادی را بدون تفهیم اتهام، بدون بهره‌مندی از وكیل و در سلول تنگ انفرادی گرفتار اسارت است، دریغ ندارید.

منبع: نوروز و موج سبز آزادي


براي محمدرضا جلايي‌پور و محمدحسين نعيمي‌پور
پناه دل‌هاي خسته‌ي ساكنين اين زندان بزرگ‌تر و آن زندان كوچك‌تر، تنها و تنها قرآن و دعا شده است.
از خبرهاي چنين برمي‌آمد كه ديروز قرار برآن بوده براي يكي از بي‌پناهان اسير، دعاي كميلي خوانده شود و براي يكي ديگر از ايشان هم ختم قرآني به همت گروهي از دوستان آنان.
"محمدرضا" مثل هميشه براي هر كار خيري حاضر و آماده و جزء بيست و هفتم هم قسمت‌خود خواسته‌ي ايشان بوده براي زودتر شدن آزادي "محمدحسين" از بند.
حالا كه تنها با خود نشسته‌ام خبر دارتر شدم، اوائل شب محمدرضا و ديگراني كه تنها داشته‌ي شان ايمان‌شان بوده است و تنها اتكايشان دعاي كميل از آن خانه، اسير شده‌اند و آزادي، مدارا و امان هنوز كه هنوز است كيميا مانده است.
حتي براي ساكنان آن خانه‌كه به تمامي مومن بوده‌اند. همچون ميهمانان خانه‌ي امن ابراهيم در آيات آغازين جز 27 كه همگي مومن بودند و بشارت آور.
(ذاريات، 24- آيا خبر مهمانان ارجمند ابراهيم به تو رسيد؟ / 25- چون بر او درآمدند پس سلام كردند و او گفت‏سلام مردم ناآشنا ...)
همان‌هايي كه براي فراهم آورندگان آن مجمع نيكويي و خوبي، نويد آمدن هديه‌اي از سوي خدا را همراه داشتند.
همچنان كه موسي و هاون هم سازنده‌ي خانه‌هايي بودند كه مجتمع سلامت و سعادت براي ساكنان باشد. كه خانه‌هايي چنين سالم و آباد و آزاد از فتنه‌ي ظالمان ، فراهم آورنده‌ي خوبان و مومنان است.
خوبان و مومناني كه در سختي‌ها نيز همراه هم مي‌مانند.
همان كه سياهان اسير در خودخواهي گويا هيچ از آن نشنيده‌اند.
اما ...
نه، بسيار شنيده‌اند. كه اگر نشنيده بودند كمر به ويراني و تنها ساختن انسان‌ها نمي‌بستند.
اگر چنين نبود كه هر خانه‌ي جمعي براي ايشان هدف ويراني نمي‌شد.
و اگر چنين نبود از اين خانه‌ها كه قبله‌ي راستان بود نمي‌هراسيدند.
(يونس، 85- پس گفتند بر خدا توكل كرديم، پروردگارا ما را با قومي ستمگر، آزمايش نكن / 86- و ما را به رحمت‏خويش از گروه كافران نجات ده / 87- و به موسى و برادرش وحى كرديم كه شما دو تن براى قوم خود در شهرخانه‏هايى ترتيب دهيد و سراهايتان همراه برپاسازيد (خانه‌هاي همسايگان‌تان را قبله‌ي خويش كنيد) و نماز برپا داريد و مؤمنان را مژده دهيد)

فَقَالُوا عَلَى اللَّهِ تَوَكَّلْنَا رَبَّنَا لا تَجْعَلْنَا فِتْنَةً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (٨٥)وَنَجِّنَا بِرَحْمَتِكَ مِنَ الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ (٨٦)وَأَوْحَيْنَا إِلَى مُوسَى وَأَخِيهِ أَنْ تَبَوَّآ لِقَوْمِكُمَا بِمِصْرَ بُيُوتًا وَاجْعَلُوا بُيُوتَكُمْ قِبْلَةً وَأَقِيمُوا الصَّلاةَ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ (٨٧)وَقَالَ مُوسَى رَبَّنَا إِنَّكَ آتَيْتَ فِرْعَوْنَ وَمَلأهُ زِينَةً وَأَمْوَالا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا رَبَّنَا لِيُضِلُّوا عَنْ سَبِيلِكَ رَبَّنَا اطْمِسْ عَلَى أَمْوَالِهِمْ وَاشْدُدْ عَلَى قُلُوبِهِمْ فَلا يُؤْمِنُوا حَتَّى يَرَوُا الْعَذَابَ الألِيمَ (٨٨)قَالَ قَدْ أُجِيبَتْ دَعْوَتُكُمَا فَاسْتَقِيمَا وَلا تَتَّبِعَانِّ سَبِيلَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ (٨٩)

تنها همين فراهم كننده‌ي آرامش است برايم كه تمامي اين نشانه‌ها (آيات) بشارت خير و خوبي را همراه خود دارند براي ساكنان خانه‌ي ايمان و آزادي، هرچند كه نگراني از فتنه‌ي ظالمان هم برپا باشد.

- محمدرضا جلايي‌پور مجددا بازداشت شد
نامه محمد نعیمی پور و احمد شیرزاد به دادستان تهران درخصوص دستگیری فرزندانشان
محمد نعیمی پور و احمد شیرزاد دوعضو ارشد حزب مشارکت ایران اسلامی که فرزندانشان، محمدحسین نعیمی پور و مهدی شیرزاد از روز 27 شهریور بازداشت شده اند، در نامه ای خطاب به دادستان تهران از وی خواستند تا عمل به قانون ومقابله با "فزون خواهی فزون خواهان را سرلوحه کار خود کند.


متن نامه این دو عضو ارشد جبهه مشارکت بدین شرح است:

جناب آقای جعفری
دادستان محترم تهران

با سلام، در تاریخ 27/6/88 مأموران وزارت اطلاعات با حکمی که به امضای جنابعالی رسیده بود، فرزندانمان مهدی شیرزاد و محمد حسین نعیمی پور را در یک مهمانی افطار بازداشت و پس از انتقال هر یک به منزل و تفتیش محل روانه ی زندان اوین کردند.
متأسفانه اخبار ناگوار از سوء رفتار برخی مأموران خاطی در حوادث پس از انتخابات و جنایات انجام شده در برخی بازداشتگاه ها و نیز نگهداری طولانی مدت و ناعادلانه شخصیت های اصلاح طلب و جوانان و شهروندان معترض در شرایط بلاتکلیفی در بازداشت و سایر اموری که علی القاعده باید به دغدغه ی کنونی مدیریت جدید دستگاه قضایی برای اعاده ی حیثیت از این قوه ی مهم تبدیل شده باشد، به جای آن که شرمساری مسئولان را در پی داشته باشد تا به فکر تلطیف رابطه ی خود با مردم باشند، باعث شده "استاندارد برخورد ظالمانه، غیر انسانی و غیر قانونی" از نگاه مدیران محترم در سمت نادیده گرفتن حقوق شهروندی نزول یابد.
امروز گویا نگهداری خارج از ضوابط برخی زندانیان در بازداشت های چند ماهه، بدون کمترین توجیه قضایی، باعث شده است که مسئولان محترم به راحتی چشمشان را به روی بازداشت مثلاً یک ماهه کسانی که هیچ نوع دلیل قاطع و بینه ی قضایی برای ادامه بازداشت آن ها وجود ندارد ببندند و این گونه امور بسیار عادی تلقی شوند و نگرانی کسی را برنیانگیزند. گویا قطع امکان تماس زندانی با خانواده اش و عدم پاسخگویی به بستگان زندانی طی روزها و هفته ها پس از بازداشت آن چنان به هنجار عادی رفتاری برخی مسئولان قضایی و ضابطان مرتبط با آنان تبدیل شده که اگر بر اثر فشار اجتماعی و احیاناً برخی توصیه ها مثلاً اجازه دادند زندانی گهگاه با عزیزانش تماس تلفنی بگیرد آقایان خود را در اوج قله ی عطوفت و رحمانیت حس می کنند!

جناب دادستان
متأسفانه امر چنان بر برخی از کارگزاران قضایی و ضابطان مشتبه شده که به راستی پیش خود تصور می کنند وجود شریفشان عین حق و عدالت است و مظلوم بی گناهی که اسیر آن هاست تجسم شیطان رجیم است و آنان به نمایندگی از خدای داور و مالک آسمان ها و زمین وظیفه دارند این بنده ی شقی و سرکش را به چارمیخ کشند و مجازات کنند تا شیطان از وجودش بیرون کشیده شوند!
در چنین شرایطی ظاهراً کمترین نگرانی از طولانی شدن زمان بازداشت و اطاله ی تحقیقات و بازجویی ها وجود ندارد. گویی زندگی شخصی، شغلی و خانوادگی بازداشت شدگان از دید برخی مأموران پشیزی ارزش ندارد و آنان محق هستند تا هر وقت مصلحت خودشان اقتضا کند و سلول هایشان جا داشته باشد و یا تا هر وقت که دیگ صبر مردم و بستگان زندانیان به جوش و خروش درنیامده است ایشان را نگهداری کنند.

جناب آقای جعفری،
در عجبیم که چگونه شب ها خوابتان می برد در حالی که با تایید یا امضای شما انسان های بی گناهی در بند هستند و خانواده های آنان باید روزها و شب ها را با نگرانی و دلهره به سر برند و سرنوشت عزیزانشان هفته ها در ابهام باشد. شما خود بهتر می دانید که سناریو سازی هایی که برخی گروه های افراطی اقتدار گرا در این دو سه ماهه ی اخیر به راه انداخته اند راه به جایی نبرده است و دیر یا زود اگر دستگاه قضایی اراده ی رفتار قانونی داشته باشد ناچار است همه ی دستگیر شدگان را به آغوش جامعه باز گرداند. البته اگر قرار باشد قوه ی قضاییه و دادگاه ها به عنوان بخشی از صحنه نمایش های سیاسی آنچنانی مدعیان خاص مورد استفاده قرار گیرد و نمایندگان دادستان تنها قرائت کنندگان بیانیه های بی مقدار، غیر علمی و غیر حقوقی ذهن های متوهمی که در دخمه های تاریک زندان به دنبال کشف حقیقت از طریق فشار های جسمی و روحی بر اسیرانی که به جز خلاصی به چیزی نمی اندیشند باشند، آن گاه حساب چیز دیگری است.

جناب آقای جعفری،
هر چند فرزندان ما با حکم شما در اختیار به اصطلاح کارشناسانی قرار گرفته اند که در بهترین شرایط با بلوفهای خاص، اخبار جعلی و سوء استفاده از محرومیت زندانی از هر نوع اطلاع و تماس با دیگران به دنبال اثبات مجرمیت آنها هستند، اما اجازه دهید بنا بر خوشبینی بگذاریم و فرض کنیم که شما و دوستانتان آمده اید تا آبروی به تاراج رفته ی قوه ی قضاییه را احیا کنید و رفتاری در پیش گیرید که به راستی زیبنده ی لقب شریف دادستان باشد. فرض می کنیم از این پس قرار است کارها بر مدار قانون و اخلاق باشد و مردم بتوانند احساس کنند که دادستان معنایی غیر از سعید مرتضوی دارد و کارش به راستی ستاندن داد مظلومان است از متعدیان و قانون شکنان. بر این مبنا گمان ما این است که جنابعالی ، معاونان محترمتان و بازپرسان و سایر افرادی که با شما کار می کنند وظیفه ای سنگین و دشوار در پیش دارید. مایلیم بر مبنای وظیفه ی شرعی امر به معروف و نهی از منکر به شما انذار دهیم و بگوییم:
وای بر شما اگر حتی یک ساعت زندانی بی گناهی به دلیل سوء عملکرد، سوء مدیریت، در هم ریختگی سازمانی، اهمال و بی توجهی برخی مسئولان، خدای ناکرده غرض ورزی ها و یا هر عامل دیگری که امکان مهار و کنترل آن وجود دارد، در زندان باقی بماند.

وای بر شما و دوستانتان اگر در حال و بعد از این حتی یک سیلی جور بر زندانی بی گناه نواخته شود. این را بدانید که آه و نفرین خانواده هایی که اشک در گودی چشمانشان خشک نمی شود بدرقه ی راه مأمورانی است که بی محابا حقوق زندانیان را نادیده می گیرند و آزادی آنان را حقی اهدایی از جانب خویش می پندارند که تنها از سر لطف به او باز می گردانند.

وای بر شما اگر قوه قضاییه را اسباب دست گروههای سیاسی خشک مغزی کنید که با نفوذ در برخی دستگاه ها و نهادها می خواهند برای قاضی از قبل تعیین تکلیف کنند و تشکیلات دادستانی را تنها به عنوان محملی برای توجیه قانونی رفتارهای قانون شکنانه خود به حساب می آورند.

وای بر شما اگر تشخیص قضایی تان مبتنی بر اعتماد بی چون و چرا به مامورانی باشد که فجایعی نظیر زندان کهریزک را به وجود آوردند.

وای بر شما اگر کیفرخواست هایی را به دادگاهها ارائه کنید که نه حاصل تحقیق بی طرفانه و صادقانه قضایی بلکه حاصل آسمان و ریسمان بافتن های اذهان بدبین و بیماری باشد که به هر طریق ممکن در صدد جرم تراشی برای دستگیر شدگان هستند و برترین خدمت خود به نظام را آن می پندارند که به هر طریق ممکن مخالفان خود را فاسد و منحرف جلوه دهند.

جناب دادستان
این با شماست که تصمیم بگیرید در بازداشتگاهای تحت نظر شما عدل و داد و قانون حاکم باشد و مردم وجود آنها را باعث امنیت و آرامش خاطر خود بپندارند و یا این که آن ها را سیاهچاله هایی به حساب آورند که هرگز اطلاعات درستی از آنان خارج نمی شود و متهم را با پای خویش به داخل آن می برند و با وضعیتی متفاوت برمی گردانند. این با شماست که تصمیم بگیرید بازداشتگاه های زیر نظر شما با قوانین جاری کشور و بر مبنا ی آیین دادرسی کیفری اداره شوند و یا این که کماکان بخشی از قلمرو اختصاصی نهاد هایی که معیار های قضایی بر رفتارشان حکم فرما نیست باشند و حصار های دربسته ای که حتی مسئولان عالی رتبه قضایی برای ورود به آن ها مجبور به اجازه گرفتن از مسئولان دون پایه ی برخی نهاد ها باشند، چه رسد به این که کنترل و نظارتی از سوی نهاد های ناظر نظیر نمایندگان مجلس و یا گروه های مدافع حقوق بشر بر آن ها صورت گیرد.

جناب آقای جعفری،
همان طور که مطلعید این روزها خانواده های افراد دستگیر شده چاره ای ندارند جز آن که کار و زندگی شان را رها کنند و پشت در زندان اوین و یا اتاق های دادسرا ها به دنبال کسب اطلاعی از پرونده ی عزیزانشان باشند و یا گاهی برای گرفتن مجوز یک ملاقات کوتاه ساعت ها این در و آن در بزنند. متاسفانه در بیشتر موارد مسئولان قضایی و دادستانی طوری به خانواده ها پاسخ می گویند که گویی آنها هیچ کاره اند و تنها موظف اند "به برخی از برادران سرویس قضایی بدهند"! چند روز پیش که خانواده ها برای پیگیری این امور مراجعه کرده بودند، یکی از مسئولان محترم شعبه دوم امنیت فرموده بودند :"از ما کاری بر نمی آید. قرار بوده بیست نفر از زندانیان آزاد شوند ولی از بالا دستور آمده که دست نگه دارید." که البته مستحضرید مضمون این خبر در رسانه ها نیز آمده بود و شواهد گویا ی آن است که چنین خبری صحت دارد و قابل تکذیب نیست.
اکنون سوال ما از حضرتعالی این است که این "بالا" یعنی چه؟ آن کدام برادران هستند که اجازه دارند برای جان و آبروی انسانها تصمیم بگیرند و خود از دیده ها پنهان هستند؟ این کدام مقامی است که از بالای دست قاضی می تواند تصمیم بگیرد؟ اگر پیرو اسلامید و خود را شیعه علی (ع) می پندارید به ما پاسخ دهید که آیا امیر المومنین و وصی پیامبر اکرم (ص) در امر قضایی خود را بالاتر می دانست یا قاضی را؟ آیا در آن جا که امری به محکمه سپرده می شود و شرعاً و قانوناً نیز باید به آن ها سپرده شود، بالاتر از حکم قاضی چیز دیگری هم هست؟ آیا این سخنان گویای آن نیست که با کمال تاسف در مواردی قوه قضاییه مسلوب الاختیار شده و ضابطانی که به "بالا" دسترسی دارند برای آن تصمیم می گیرند؟ آیا چنین روندی به معنای آن نیست که دادستانی تنها حق دارد در نقش روابط عمومی و دستگاه پاسخگویی به مراجعین برخی نهادها عمل کند و به مرور ایام در آنها مستحیل شود، آنچنان که در دوران سلف شما به وقوع پیوسته بود؟

جناب آقای دادستان،
آیا به جز از طریق یک قوه ی قضاییه ی واقعاً مستقل و در عین حال پاسخگو، منضبط و قانونگرا از طریق دیگری می توان امید گسترش عدل و داد را داشت؟ آیا هیچ تضمینی می توان پیدا کرد که آن نهادها و دستگاه هایی که خود را محق به هر کاری می پندارند و به انحاء مختلف شرایط آن را پیدا کرده اند که رأی و نظرشان را بالای نظر قاضی قرار دهند، اگر دستشان باز گذاشته شود داد و عدالت بهتر مستقر می شود؟ اگر به راستی برخی از یاران دستگاه قضایی چنین پنداری دارند صادقانه با مردم در میان نهند و پای خود را رسما بیرون کشند تا لا اقل در معرض توقعات مردم نباشند.
شما نیک دریافته اید که بی اعتبار شدن دستگاه قضایی در سالیان اخیر نه فقط به دلیل برخی کج سلیقگی های بعضی از قضات و یا عدم احاطه ی آن ها به دانش قضایی، بلکه عمدتاً به دلیل فشارهای سیاسی و اعمال ارده ی نهاد های غیر قضایی بر این قوه بوده است؛ به طوری که در حوزه ی خاصی که اکنون زیر نظر شما قرار گرفته است متأسفانه در طی مدت طولانی مسئولیت آقای مرتضوی، دادستانی بیشتر در نقش زایده ای از برخی دستگاه های امنیتی و در جهت پوشاندن لباس قانونی به عملکرد مطلق العنان آن ها جلوه گر شده است.
هیچ کس منکر ایفای نقش نهادهای تأمین کننده ی امنیت و ضابطان دادگستری در برخورد با قانون شکنان و خاطیان نیست. کسی هم منکر ضرورت همکاری دستگاه قضایی با آنان در جهت حفظ نظم و امنیت کشور نیست. اما شما بهتر واقفید که در ماههای اخیر و بلکه در سالیان اخیر به ویژه در برخورد با پرونده ی متهمان سیاسی کشور، قضات و کارکنان دستگاه قضایی و مجموعه ی بازپرس ها و دستگاه دادستانی به هیچ انگاشته شده و از کمترین اراده ای برای اعمال قانون بهره مند نبوده اند. البته بخشی از مشکل مربوط است به این که برخی از نیروهای به کار گرفته شده در خود تشکیلات دادستانی به شدت سیاسی و جناحی عمل کرده و گاه رفتاری بدتر از همان ضابطان و مأموران دستگاه های امنیتی داشته اند. اما با این وجود اگر اختیارات قانونی از حیطه نهاد دادستانی و تشکیلات قضایی خارج شود و در طول رسیدگی به هر پرونده این باصطلاح "کارشناس پرونده" یعنی همان بازجو و کارگزار نهاد امنیتی تصمیم گیرنده ی اولی و آخری باشد و نعوذ بالله خدایی کند، آن گاه دستگاه قضایی پاسخگوی چه چیز خواهد بود؟

جناب دادستان
ما به راستی نمی دانیم اجرای قانون و عمل به قانون آیین دادرسی کیفری را از چه کسی باید درخواست کنیم. مگر می شود صرفا با زدن انگ امنیتی به یک موضوع، دستگاه قضایی و تشکیلات دادستانی پایش را به کلی از آن بیرون بکشد و تمام اراده اش را در اختیار باصطلاح کارشناسان و بازجوهای دستگاههای دیگر قرار دهد که نهایتاً فضاحت هایی نظیر بازداشتگاه کهریزک و قتل های در ابهام مانده و خون های به ناحق ریخته ای که گریبان آبروی نظام را گرفته است ثمره و نتیجه ی آن شود؟ مگر مسایل امنیتی موضوعی نو ظهور در دنیاست که فقط کشور ما با آن درگیر است؟ همه جای دنیا برای امنیت ملی و حفظ نظم عمومی اهمیت و ارزش قایل هستند و آن را مأموریت و وظیفه شماره یک حاکمیت به حساب می آورند. اما اگر قرار باشد به بهانه ی امنیت ملی تمام نظام حقوقی کشور نادیده گرفته شود و عنان کار یکسره در اختیار نهاد های اطلاعاتی و امنیتی قرار گیرد و حقوق متهمان و شهروندان در درجه آخر اهمیت انگاشته شود فاتحه عدالت و قانون خوانده است.
جناب جعفری، اجازه دهید برای یک بار هم که شده جامعه به این خوش بینی برسد که می توان حافظ امنیت جامعه بود بدون آن که نیاز به نادیده گرفتن و پایمال کردن حقوق شهروندی باشد. بگذارید مردم به این باور برسند که تنها در پرتو قانون امکان رسیدن به مطالبات بر حق آن ها وجود دارد و حکومت نیز با اقتدار قادر به حفظ امنیت جامعه است. باور کنید شکستن حریم های قانونی به بهانه ی شرایط اضطراری و ضرورت های امنیتی جز پیام عجز و درماندگی حاکمیت در برقراری نظم عمومی نتیجه دیگری ندارد. تعجب برانگیز است که یک حکومت با اقتدار در برابر جوان هایی که جز فعالیت معمول و قانونی در قالب تشکل های سیاسی قانونمند کار دیگری نکرده اند و تمام فعالیت شان در حد برقراری جلسه، یا ارائه تحلیل و فکر است و تمام حریم های ارزشی را پاس داشته اند و نجیبانه سخت ترین دشنام ها و تهمت ها را به جان خریده اند، آن چنان برخوردی کند که با اشرار مسلح و جانیان آدم کشان نیز چنان برخوردی توجیه ناپذیر است.
باور بفرمایید ربط دادن هر مسئله کوچک و بزرگی به موضوع خطیر امنیت ملی خنده دار و توجیه ناپذیر است. متأسفانه برخی از بازپرس های محترم بسیار سخاوتمندانه و بی محابا اتهام "اقدام علیه امنیت ملی" را به متهمان دستگیر شده منتسب می کنند و بر مبنای این اتهام پیاپی قرار بازداشت صادر و یا آن ها را تمدید می کنند. برای مردم ما این سوال مطرح است که چگونه امنیت یک نظام مستقر و استوار با نوشتن یک مقاله و یا بیان یک اظهار نظر یا تشکیل یک جلسه دوستانه به خطر می افتد آن هم به گونه ای که جز صدور قرار بازداشت برای بازپرس راه دیگری باقی نمی ماند. شما به سرتاسر کیفرخواست های ضعیف و بی محتوایی که در دادگاه متهمان اخیر به عنوان نمونه قرائت شد نگاه کنید و انصاف دهید کدام یک از مستندات و ادله ی جرم که در کیفرخواست آمده است از نوعی بوده که در صورت صدور قرار وثیقه یا کفالت، متهم توانایی امحاء آثار جرم و تبانی با دیگران برای از بین بردن ادله جرم را داشته است.

جناب دادستان،
از شما خواهشمندم دستور بفرمایید یک محاسبه ساده توسط همکاران شما انجام شود و به این سوال پاسخ دهید که مجموع روزهای بازداشتی متهمان سیاسی کشور نظیر روزنامه نگاران و فعالان سیاسی و دانشجویی در سال های اخیر چه قدر بوده است و از سوی دیگر مجموع روزهایی که نهایتاً بعد از تشکیل دادگاه و رسیدگی به پرونده به عنوان مجازات قطعی تعیین شده چه قدر بوده است و آیا اساساً این دو کمیت کمترین تناسبی با هم دارند؟ به بیان دیگر، واقعیت تکان دهنده و شرم آور این است که سلول های بازداشتگاه های خاصی که در اختیار برخی نهادها قرار داشته زمان های زیادی در اشغال متهمانی بوده است که نهایتاً به هنگام بررسی قضایی محکومیت قابل توجهی برای آن ها در دادگاه به اثبات نرسیده است. این واقعیت تلخ نشان دهنده ی آن است که متأسفانه آن چه به عنوان دوران بازداشت و یا دوران انجام تحقیقات در مجموعه دادسراها و در ارتباط با پرونده های سیاسی از آن یاد می شود معنایی بسیار فراتر از بازداشت و انجام تحقیقات به معنای متعارف قضایی خود دارد، و در واقع نوعی اعمال مجازات از طرف دستگاه های اجرایی و امنیتی کشور در حق کسانی است که نهایتاً هیچ پرونده ی محکمه پسندی نمی توان علیه آن ها تشکیل داد.

جناب دادستان،
متأسفانه فشار بر زندانیان سیاسی و خانواده های آن ها به حدی است که به محض آن که گشایشی صورت می گیرد و زندانی با تبدیل قرار بازداشت مثلاً به قرار وثیقه از بازداشت موقت رهایی پیدا می کند، از ترس گرفتاری مجدد و یا محکومیت های شدید در دادگاه ها، اغلب ترجیح می دهد کلاهش را محکم بگیرد و پشت سرش را هم نگاه نکند تا خود را از مهلکه دور کند. تأسف بیشتر نیز آن جاست که مسئولان بازداشت کننده بدون آن که دغدغه ای داشته باشند در پاسخگویی این که چرا به مدتی طولانی آزادی شهروندی را محدود کرده و او را از حقوق قانونی خویش محروم کرده اند منت می گذارند که همین که زنده اید خدا را شکر کنید و ببینید که ما چقدر مهربان و رئوف هستیم که بعد از این مدت طولانی بالاخره به شما اجازه دادیم که مثل شهروندان آزاد نفس بکشید.
فرزندان ما، جزو صد ها متهمی هستند که اسیر این وضعیت تاسف بار دستگاه قضایی شده اند. وقتی برای پیگیری پرونده ی فرزندانمان به این در و آن در می زنیم، در پاسخ، از مسئولان قضایی و همکاران شما در دادسرا سخنانی می شنویم که گویی آن ها تماشاچیان یک جلسه دادگاه هستند که در آن تصمیم گیرنده ها و عناصر موثر کسان دیگری هستند. شواهد قضیه نشان می دهد که ما برای آزادی مجدد عزیزمان باید آن قدر چشم انتظار بنشینیم تا بالاخره روزی کارشناس یا کارشناسان ناپیدای پرونده به این تشخیص برسند که فرزندان ما می توانند مشمول الطاف ایشان شوند و اجازه یابند از حقوق شهروندی اش استفاده کند.
در چنین شرایطی ما تا کی باید صبر کنیم؟ اگر جناب ایشان تا سالها به اطمینان قلب نرسد که متهم بیگناه است تکلیف چیست؟ اگر این برادر قانع شد و آن برادر حرف دیگر داشت تکلیف چیست؟ اگر سر بزنگاه که همه آقایان قانع شدند متهم آزاد شود و به خانه و زندگی اش برگردد، باز از جای دیگری یک آقای دیگری پیام داد که دست نگه دارید، اینها خطرناکند و حق نفس کشیدن هم برایشان زیاد است، تکلیف چیست؟ اگر "برادران کارشناس" ناگهان در گیر پرونده های جدیدی شدند و گرفتاری های مهمی در راستای "انجام وظایف خطیرشان در حفظ نظام" برایشان عارض شد و ترجیح دادند فعلا "موضوعات کم اهمیتی مثل تعیین تکلیف متهمان دربند" را کنار بگذارند و سر فرصت به آنها بپردازند و ماهها زندانیان بیگناه در بند ماندند، تکلیف چیست؟ آیا شما می توانید کمترین راهنمایی بفرمایید که ما تا کی باید صبر کنیم تا کارشناس پرونده به اطمینان برسد که فرزندمان بی گناه است؟ و اگر هفته ها در پی یکدیگر سپری شد و جناب ایشان هیچ چیزی بر علم و اطلاعشان نسبت به پرونده اضافه نشد تکلیف ما چیست؟ آیا وقتی کارد به استخوانمان رسید و فریادمان از پشت دیوارها به گوش شما رسید به داد ما خواهید رسید؟

جناب دادستان،

بنا بر تجارب قطعی، ما نمی توانیم به کسانی که چهره هایشان پشت نقاب است اعتماد کنیم و فرض کنیم برای رسیدگی به پرو نده های زندانیان در بند اولویتی قائلند. ما از شما طلبکاریم و آزادی عزیزانمان را مطالبه می کنیم. آنها که در سایه پنهان شده اند چه بسا ترجیح می دهند مخالفانشان در زندان بمانند و این وضعیت به همین شکل ماهها و سالها ادامه یابد تا خیالشان راحت باشد که هیچ مشکلی برای آنها پیش نمی آید. چرا باید فرض کنیم که آقایان نگران حقوق زندانیان دربند و نقض حقوق انسانها هستند؟ تا به حال کدام علامتی نشان داده است که چنین دغدغه ای در بین آنان وجود دارد؟ به همین دلیل ما به این نتیجه قطعی می رسیم که باید داد بزنیم و حقمان را طلب کنیم. اگر چیزی خواب آقایان را پریشان کند ناراحتی وجدان نیست از اینکه جوانی بیگناه در زندان مانده است و شبها به درگاه خدای خویش ناله می کند و حاجت می طلبد، بلکه فریاد مظلومانه زنان رشید و پدران و مادران زجر کشیده و معترضی است که معصومانه از جان خویش می گذرند تا از آقایان بپرسند از جان عزیزان دربندشان چه می خواهند. فریادهایی که لرزه بر وجدان جامعه ملتهب ما می اندازد و کمتر مسئولی را یارای شنیدن آنهاست.
برادر عزیز، شما در صندلی پاسخگویی نسبت به اقدامات و عملکردهای کسانی نشسته اید که ما نه امکان دسترسی به آن ها داریم و نه توان چون و چرا کردن که آخر به چه جرم و با چه مستندی اتهامات بی ربط و عجیب و غریب را به عزیزانمان زده اید. اگر چه بنا به اصل برائت که هر کس بی گناه است مگر آن که جرمش ثابت شود، این ما نیستیم که که مسئول اثبات بی گناهی فرزندانمان هستیم، بلکه بنا بر قاعده ی "البینه علی المدعی" این متهم کننده است که ملزم به آوردن دلایل و مستندات اتهام است؛ اما اگر در همین شرایط غیر عادلانه خانواده ای بخواهند تلاش کنند که روند رسیدگی به کار عزیزشان سریعتر انجام شود چه می توانند انجام دهند؟ وقتی زندانی در اختیار عواملی است که از اتاق های در بسته بیرون نمی آیند و حتی اغلب متهمان نیز اجازه ندارند چهره ی آن ها را ببینند، ما باید چه کسی را قانع کنیم تا دست از زندگی مان بکشد.

جناب دادستان،
تا جایی که از شواهد برمی آید جنابعالی یک مقام خوشنام قضایی بوده اید. از صمیم قلب از پیشگاه خداوند متعال می خواهیم که به شما توفیق دهد تا خوشنام بمانید و رضایت خلق خدا را که رضای خداست فراهم آورید.
از شما این توقع را نداریم که یک تنه بتوانید همه ناراستی ها را برطرف کنید. متأسفانه بنیادی که در دادستانی تهران از ابتدا بنا گذاشته شد کج بود و به سامان کردن آن کار دشواری است. شما یک نفر بیش نیستید و به نظر نمی رسد مثل دادستان سابق عقبه ای از نیروهای قدرتمند سیاسی پشتیبانی تان کنند. شاید برای شما ایستادگی در برابر اراده هایی که سالهاست عادت کرده اند که تشکیلات دادستانی مطیع و همراه و در کنارشان باشد و احکام دادستان به وفور مثل سایر لوازم مورد نیاز در جیب شان باشد، کاری سخت و نشدنی جلوه کند . ولی برادر بزرگوار، مرد حق را یک قدرت بس است و آن حرف حق. سخن حق بگویید، داد مظلوم بستانید، اخلاق و تقوا را ملاک بگیرید و آن گاه مثل کوه بایستید.
خواهید دید که اگر بر معیار عدالت و قانون رفتار کردید دل های میلیون ها شهروند تشنه ی عدل با شما همراه خواهد شد و هیچ اراده ای را یارای ایستادگی در برابر سخن حق شما نخواهد بود. اما اگر خدای ناکرده از همین ابتدا تسلیم فزون خواهی فزون خواهان شوید بدانید که عاقبتی جز بدنامی و نفرین خلق خدا در انتظارتان نخواهد بود. دور از انتظار نیست که اگر جنابعالی به عنوان یک شخصیت مستقل، غیر سیاسی و قانونگرا انجام وظیفه کنید، دیر یا زود با کسانی که جز با قانون گریزی و فزون طلبی نمی توانند به حیات خود ادامه دهند با شما در گیر شوند و نهایتا شما را مجبور به استعفا کنند. این را بدانید که در چنین صورتی مفسده کناره گیری شرافتمندانه، حتی اگر به قیمت روی کار آمدن چهره هایی مشابه گذشته تمام شود، به مراتب کمتر از آن است که قدرت طلبان موفق شوند نیات ناحق خود را با امضای شخصیت های وجیه به کرسی بنشانند.

از خدای بزرگ می خواهیم که شما را در این امتحان عظیم سربلند کند

والسلام علی من اتبع الهدی
25/8/88
محمد نعیمی پور و احمد شیرزاد
روزنوشت‌هاي يك ساكن "شهر زيبا"

روزها گذشته است و بيراي رسيدن به چنين لحظه‌اي پانيه شماري كرده‌ام، هر روز تلخي و عصبيت اين حادثه را با خود همراه داشته‌ام.
"تو" خوب مي‌داني كه چه روزهايي به سوي جسم بي‌جانت كه در خاك خفته بود عزم سفر مي‌كردم و رنج راه را به خود هموار مي‌كردم تا كنارت اشك بريزم. تا به ديگران نشان دهم كه "تو" چقدر مظلوم بوده‌اي و ناكام.
اما گمان مي‌كنم تو راضي نمي‌شوي.
راستي اگر راضي هستي پس چرا به خوابم نمي‌آيي؟
راستي اگر به مرادم برسم و عدل را بر قرار كنم "تو" به خوابم مي‌آيي؟
- راستي...
همه مي‌خواهند به "او" فكر كنند؛ از "او" متنفرم و قلبم سراسر از چهره‌ي "او" بيزار است. شايد همين بي‌زاري و نفرت به روزهايم رنگ سياه مي‌بخشيده، شايد تنها اميدم همين خشم ساكت در دل مانده بوده‌است كه امروز به بار مي‌نشيند. ديگر كساني كه به جاي همراهي با من به كودك بودن "او" مي‌انديشيده‌اند نمي‌توانند به فكرشان ادامه دهند، چون من ثابت مي‌كنم كه "او" خيلي خيلي پليد است، "او بيش‌از اين‌ها لياقت توجه را نداشته است.
- شايد...
شب‌هنگام به راه مي‌افتم. تا به موقع به قرار برسم. اين مهم‌ترين روز زندگي "من" است. روزي كه مي‌خواهم به مقصودم برسم. "من" بايد عدالت را به اجرا بگذارم. هيچ‌كس نمي‌تواند اين حق را از "من" بگيرد.
"آنها" خيلي دوست دارند "من" را از راهم باز دارند. امشب هم از غروب روشنايي همه همداستان جمع شده‌اند تا "من" را شكست دهند اما فكر خامي دارند و نمي‌دانند كه "من" در راهم مصمم‌تر از اين حرف‌ها هستم. براي همين هم از همان موقع آماده شده بودم و بسيار زودتر به راه افتاده بودم تا اگر هرچه جلوي راهم را گرفت باز هم به موقع به محل اجراي عدالتم برسم.
ديگر تمام شده است. همه چيز تمام شده است اين حق "من" است و بايد به "او" بفهمانم كه نمي‌تواند از عدالت فرار كند.
- آري جسم بي‌جان اون به خوبي مي‌فهمد ...
نمي‌دانم كه چرا هيچ كس به "من" توجه نمي‌كند و از حق "من" دفاع نمي‌كند؟
مگر نمي‌دانند "آنها"، "من"، "تو" را با هزار هزار خون دل و رنج تا اين سن بزرگ كرده بودم؟
مگر نمي‌دانند "آنها"، "من" براي "تو" هزاران هزار آرزو در سر داشته‌ام؟
اصلن آيا "آنها" از اشك‌هايي كه "من" براي "تو" ريخته‌ام خبر دارند؟
...
تمام سدهايي را كه براي "من" ساخته بودند پشت سر گذاشته‌ام و به سوي "او" قدم برمي‌دارم تا در لحظه‌ي موعود جواب كارهايش را كف دستانش بگذارم و زندگي را از او باز ستانم. "او" بالاي سكو لرزان و زار و ضعيف است و "من" پايين‌تر از "او" بر روي زمين چه قادري هستم و در لحظه‌ي موعود كار را يكسره مي‌كنم و زندگي را از جسم "او" مي‌ستانم و تمام.

"تو" به خوابم آمده‌اي با صورتكي از چهره‌ي "او"
چهره‌ات را به ياد نمي‌آورم با آنكه هر روز نگاهت كرده‌ام
چهره‌ي خودم را هم به ياد نمي‌آورم
اما چهره‌ي انتقام را به خوبي در ذهن دارم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اين نوشته به تلخي روزهاي كساني هديه مي‌شود كه در آتش سرد و سياه انتقام‌گيري روز را به شب و شب را به روز رسانيده‌اند و "نمي‌توانسته‌اند به چيز ديگري فكر كنند اما به خود مي‌آموخته‌اند كه اين سراسر عشق است.

برچسبها: ,

اعلامیه جهانی حقوق بشر